Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۷, شنبه

ورژن جدید مامان یا رادین!!!!!؟

شنبه 7 مهر 1386
ما قرار بود با ورژن جدیدی از رادین در خدمت دوستان باشیم اما مثل اینکه مامان خانم ورژن جدید داره. تازگیها ما را که لالا کرد بابایی را هم می گذارد سر کار و می نشیند به بهانه نوشتن پست جدید برای ما به چت کردن با دوستانش. همه اش هم زیر سر این عمو خوابالو است. تازه خودش می گوید سرکار هم کلی با بابایی ومامانهای دوستان وبلاگی ما چت می کند!!!... خدا به دور
خلاصه اینکه ما استعفا می دهیم و دیگر با ورژن جدید نمی آییم بلکه همان رادین قدیم هستیم. به این مامان خانم ما هم توصیه کنید زود به زود برای ما پست بنویسد
راستی ما یک خرابکاری هم کرده ایم که... راستش ما می خواستیم از خودمان و کارهایمان برای شما دوستان خوب "اَسک" (عکس)بگیریم که ییهو تمام عکسهای دوربین پاک شدند. مامان کلی غصه خورد اما مثل اینکه قرار است از عکسها خواهش کند دوباره برگردند... خلاصه که ما دعا می کنیم عکسها برگردند که مامان اجازه بده ما بازهم "اَسک" بگیریم

رادین پیکاسو



و در پایان ....تابلوی مونا خط خطی

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۲, دوشنبه

ما و اهواز و بلبل زبانی

دوشنبه 2 مهرماه 1386
.ما به سلامتی از اهواز بر گشتیم. خیلی خیلی جای همه دوستانمان خالی بود. کلی خوش گدشت ما با اییین (آرین) و ایییا ( ایلیا) و جایید (جاوید) پسر عمه هایمان کلی بازی و خوشی کردیم
چند روز که پیش "آله دون" و "میید" (مهشید) و پییس (پردیس) بودیم، فقط نفهمیدیم چرا پردیس این همه توت خشک روی میزش داشت که ما همه را خوردیم. البته مامان می گویدپردیس امسال امتحان مهمی دارد و باید توت زیاد بخورد. ما هم دوست داریم از این امتحانهای مهم داشته باشیم . به ما هم توت بدهید
مامان از دیروز خیلی خوشحال است. می گوید ما در خانه داریم اینترنتی می شویم و دیگر لازم نیست سرکار دوربین راببرد که برای ما وبلاگ بنویسد. البته ما که چشممان آب نمی خورد اینقدر که مامان خانم ما چت می کند وقتی برای وبلاگ نوشتن برای ما باقی نمی ماند. این است که تصمیم گرفته ایم خودمان دست به کار شویم... منتظر باشید... به زودی رادین جدید می آید

آرین، ایلیا و رارایی
نوه ها در حال تماشای کارتون حطرناک
این هم دو نوازی پیانو و ضرب کاری از رارایی و ایلیا
اینقدر شیطنت کنی معلومه این طوری ولو می شی شیر می خوری ، بچه!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه

اهواز، اهواز ما داریم میاییم

یکشنبه 25 شهریور 1386
ما داریم می رویم اهواز، دیدن پسر عمه هایمان که با هم اتش بسوزانیم. و دیدن دختر خاله های مامان که با انها هم کلی بازی کنیم. تا اخر هفته هم انجا می مانیم. هورااااااا
برایتان از اهواز کلی سوغاتی خواهیم آورد. هرکس هرچی دوست داره پیغام بگذاره. فعلا اگر مامان خانم نجنبه ما از پروازمان جا می مانیم . پس فعلا "بــــــــای... دوستام بـــــــــای" . این چندتا عکس را هم از سفر دوبی ببینید
بابا، خاله مریم، عمو فرشاد، ما و رویزرویزمان در امارات مال
رادین خسته و بابایی خوابالو
البته بابایی قبلا ها اینطور نبود، از وقتی با عمو خوابالو دوست شده ....!!؟

ما و آترین با مامانی هایمان
ما و اترین

قابل توجه دوستداران اترین

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

بیا با هم بریم سفر "دوبی دوبی" و

سه شنبه 20 شهریور 1386
ما خیلی خوشحالیم. البته اگر این مامان خانم و بابا آقا بگذارند، به ما خیلی خوش می گذرد و حسابی برای خودمان شیطنت می کنیم. فقط مشکل این است که مامان خانم و بابا آقا بدون اینکه ما را زیاد بچلانند نمی توانند ما را ببوسند و قربان صدقه مان بروند. ما هم که از اینکه ما را ببوسند و قربان صدقه مان بروند کلی لذت می بریم و کیف می کنیم. مثلا امروز صبح مامان خانم داشت می رفت سرکار و ما هم در حال بالا رفتن از پله ها به سمت خانه مامان جون بودیم. هر پله ای که ما بالا می رفتیم مامان یکبار برای ما بوس می فرستاد و ما کلی حال می کردیم. پس روی هر پله مکث می کردیم تا مامان خانم بوس را بفرستد و یک وقت یکی کم نیاید.
روز شنبه هم که با کلی از دوستانمان رفتیم بولینگ عبدو. امان از دست این بزرگترها من که بولینگی ندیدم نمی دانم چرا مامان می گوید بولینگ عبدو. خوب بگویید سرزمین عجایب عبدو!!؟ کلی با دوستانمان بازی کردیم، کلی هم دوستان جدید پیدا کردیم. اما نفهمیدیم چرا نازنین نیامد. اخه ما منتظر نازنین بودیم و شب که بر می گشتیم خانه مامان گفت "می ریم خونه پیش بابایی شام می خوریم و لالا می کنیم" ما هم گفتیم " مامان بیم آاانه، بابایی، ااام، لالا نه، دینا" آخه ما یک دختر همسایه داریم که اسمش نازنین است ولی چون نازنین خیلی سخت است و ما استاد اسم سازی هستیم به او دینا می گوییم. خلاصه اینکه ما تا اخر شب هم منتظر دینا بودیم اما نیامد... و

این چندتا عکس را بببینید
ما و مدهش (نماد فستیوال دبی)؟
این هم نی نی ما، راستی خوب شد ما دختر نشدیم وگرنه مامان خانم بابایی را ورشکست کرده بود!!؟
این هم دوست خوش رنگ ما!! مثل کاکائو می ماند
ما و حبابها

پ.ن: عمو رضا از این مزدا 3 ها که دوست شکلاتیم داره می خوای!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ شهریور ۱۵, پنجشنبه

تولد عمو خوابالو

پنجشنبه 15 شهریور 1386


ما رفتیم "دوبی دوبی" کلی هم بهمان خوش گذشت. کلی هم با اوستا و آرش و عمو فرشاد و خاله مریم بازی کردیم که انهم بسیار خوش گذشت. اما امان از دست این مامان و باباهای امروزی... به محض اینکه رسیدیم خانه این مامانمان ما را دو در فرمودند و رفتند ماموریت. من فکر کنم دوبار خوابیدم وبیدار شدم اما مامان می گوید بار دوم او برگشته بوده، من خوابالو بودم که اورا ندیدم. به هر حال ما با این عمو خوابالو دوست شده ایم ممکن است حرف مامان درست باشد. اما بابایی رفته ماموریت و الان سه بار است که من می خوابم و بیدار می شوم اما هنوز مامان نمی گوید چندبار دیگه باید بخوابم و بیدار بشوم تا بابایی بیاد. نمی دانم می خواهد ما را سورپریز کند یا بابایی کارش خیلی طول می کشد.
اما دیروز تولد عمو خوابالو بود. البته من نمی دانم چرا مامان می گه اسمش خوابالو است به نظر من عمو غیرتی بهتر است چون نمی گذاشت ما سیر دلمان به دختر خاله خوشکلش، الانی عزیز، چشمک بزنیم. اما به هر حال مامان گفته اسمش خوابالو است. ما برای عمو یک عددماشین بردیم. به قول مامانی: نمی دانید چقدر سخت است که یک کادو با "کاغذ کادو" بدهند دستتان و بگویند نباید بازش کنی. آنقدر دلمان می خواست که این بسته را باز کنیم بنابراین تا مامان داشت مانتو می پوشید توی خانه یک کمی از بسته را باز کردیم اما مامان گفت نباید بقیه اش را باز کنیم. اما عمو رضا اجازه داد ما تمام کادوهایش را باز کنیم. خیلی خوش گذشت.
عمو جان، تولدت مبارک بازهم تولد بگیر. ما هم شمع فوت کردن را خیلی دوست داریم و هم کادو باز کردن را




بدون شرح!!؟

عمو خوابالو و شمعها
واقعا که تعارف هم نکرد ما فوت کنیم!! آخه عمو مگه من به این کوچولویی چندتا از شمعها را می تونستم فوت کنم

عمو خوابالو و الانی عزیز و کاپیتان

ما همه، دوستانم را می بینید. نمی دانم چرا همشون قدشون خیلی بلنده!!؟ من و مامانم فسقلی هستیم
پ.ن: عکسهای دوبی را بابایی برده ماموریت. وقتی برگشتند برایتان عکس های سفر را می گذارم.