Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۵, سه‌شنبه

من اومدم ، با ناز و طناز آومدم

پنجشنبه 7 تیر 1386
ما از مسافرت برگشتیم. جای همگی خالی بسیار خوش گذراندیم. تازه بابایمان هم عجله داشت برگردد اما بلیط هواپیما گیرمان نمی آمد پس ما حسابی با پسر عمه هایمان آتشیدیم. آنقدر به ما خوش می گذشت که حتی مامان خانم وقتی ساعت 8 شب از کارگاه برگشت محلش نگذاشتیم و به بازیمان با آرین و ایلیا ادامه دادیم که مایه شگفت زدگی مامان شدیمShockedم
دیروز هم رفتیم قرار وبلاگی. نمی دانم چون بنزین سهمیه بندی شده ما را تحویل نگرفتید یا چون کار داشتید. به هر حال ما که خیلی با دوستانمان خوشیدیم اما فکر می کردیم تعداد بیشتری بیایند. (اینها نظرات و حرفهای مامان خانم است وگرنه ما 5 نفر و 50 نفر برایمان فرق نمی کند همه را شیطانی، همه را دوست داریم) Love Letter ا
مامان خانم ما قول داده در این وبلاگ بریم بازی مطلب بنویسد، حالا داره تبلیغات می کند که بروید و بخوانید. یکی نیست بگه شما که وقت ندارید همین یک وبلاگ ما را منظم بنویسید که دوستان ما خوشحال بشوند نمی خواهد از بازیهایمان بنویسید. این چند تا عکس هم از وبلاگ قراری گذشته است، ببینید
بابا مازیار جون، قول می دهم این دفعه که خوشحال شدم داد نزنم که بترسی این جوری نگاه نکن
ما و دالتونها با سیب زمینی سرخ کرده و سس
شایا جون و ما، راستی این کفشهات خیلی قشنگن ها
آرتا جون، یک کم جا بده ما هم بنشینیم

ه‍.ش. ۱۳۸۶ تیر ۲, شنبه

ما با تاخیر

شنبه 2 تیر 1386
در راستای تنبلی های مامان خانم ما ذکر همین نکته ما را بس که ایشان نه تنها برای ما پست جدید نمی نویسند، بلکه دفتر خاطرات ما را هم نمی نویسند و الان از او بپرسید ما چندتا کلمه می گوییم یا فلان حرف را کی زدیم هم نمی دانند. خدا مامان ما را هدایت کند. آخرین باری که از ما فیلم گرفتند هم یادمان نیست. یکی نیست بگه مامان خانم ما دیگه کوچولو نمی شویمها!!؟

اما اندراحوالات ما، خیلی خوبیم. دیروز با آرش جون کلی آب بازی کردیم. کلی دست و پا و شکم ورزی شدیم. (به وبلاگ خاله شیدا یا بریم بازی مراجعه کنید). راستی این وبلاگ "بریم بازی" را هم ببینید. خیلی جالب شده. ما هم تصمیم گرفتیم از بازیهایمان در آن بنویسیم اگر مامان خانم همت کند. نمی دانم کی من سواد دار می شوم که خودمان وبلاگمان را بنویسیم و منتظر این مامان خانم گرفتار نباشیم.

راستی ما داریم می رویم اهواز، یکروزه!! می خواهیم پسر عمه هایمان را ببینیم. آخ که چه حالی بکنیم. جای همه دوستان خالی.
ما، محمد حسین و صهبا جون
آقای پارسا نمکی، بی خود کامنت نده که آدرس نمی دم
بفرمایید چیپس و ماست
ما و عمو سلمانی
ما چقدر به این مامان خانم کمک کنیم. خوب مهمان دعوت می کنی با ما هماهنگ کن خانه را زودتر تمیز کنیم دیگه


ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۷, یکشنبه

ما و استخر بازی

یکشنبه 27 خرداد 1386


و 1- ما رفتیم قرار وبلاگی. جای همگی خالی. اول که طبق معمول مامان خانم نیم ساعت دور زد تا جای پارک پیدا کرد و خلاصه ما حسابی کلافه شدیم. بعد هم که رسیدیم دیدیم به به این دالتونها مشغول خوردن سیب زمینی سرخ کرده با سس هستند. ما تا به حال سس گوجه نخورده بودیم . البته یکبار مامان به ناگت های ما سس زده بود ولی چون کسی برای خوردن سس رقیب ما نبود به ما حال نداد. اما در جام جم آرش و پسر خاله هایش ما را وسوسه کردند و حسابی سس با سیب زمینی خوردیم!!. بعد که خوردنمان تمام شد فهمیدیم که یکسری از دوستانمان زود آمده بودندد و رفته بودند و ما مشغول سس گوجه بوده ایم. مثل مازیار جون و خواهرانه و پرند کوچولو. خلاصه اینکه ما کمی با آرتا جون و آرش وروجکی بازی کردیم (البته بطور موازی) که مامان در پست بعدی عکسهای ما را خواهد گذاشت


در همینجا ما از همه خوانندگان محترم وبلاگمان دعوت می کنیم چهارشنبه 6 تیرساعت 6 بعداز ظهر با ما را در رستوران مکس برگر در پاسداران همبازی بشوند.


و 2- ما تازگیها کمی خجالتی شده ایم. از دیدن افراد آشنا که مدتی است ندیدیمشان شرم زده شده و سر در گریبان مامان قایم می شویم. از همینجا به تمامی دوستان و آشنایان اعلام می کنیم اگر از خجالت کشیدن ما ناراحت می شوید زود زود به ما سر بزنید


و 3- این مامان خانم و بابا آقای ما ما را در آب سرد گذاشتند توی استخر حالا نتیجه این است که ما کنار استخر بازی می کنیم. نگاه کنید



کبریت بازی خطرناکه، حسن!!؟

شروین (پسر دایی مان) و علیرضا
شروین گولو

بازهم شروین برای دوستداران



پ.ن.: آن پارکی که فواره داره (در پستهای قبلی) پارک موزه آب واقع در ابتدای خیابان یخچال است

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

قرار وبلاگی

سه شنبه 22 خرداد 1386
هورا. ما دوباره دوستانمان را می بینیم. یک عالمه هم دوست جدید پیدا خواهیم کرد. چه اتشی که بسوزانیم با این جماعت وبلاگی در این دیار جام جم در روز چهارشنبه ساعت 6. خاله آرزو و خاله نسیمه جان دستتان درد نکند که به فکر ما هستید و قرار مندمان می کنید. بازهم به همت شما وگر نه از این مامان خانم ما که دیگر بخاری بلند نمی شود. دیروز که برای خودشان ماموریت تشریف داشتند و ما دوشب با بابایمان تننها بودیم (البته نصفه شب برگشت) بعد هم که انگار نه انگار که ما دچار کمبود مامانیم؛ می خواهد امروز عصر برود کلاس بازی بازی با مامان مازیار گفتمان بشود و ما باید تا دیر وقت منتظر بمانیم بلکه یکی بیاید با ما یک کمی بدو بدو بکند و ما حالش را ببریم. در هر حال چون فردا ما را می برد قرار وبلاگی خوشحالیم و شادمانی می کنیم.
درضمن این آقای بابا هم هفته دیگر در تعطیلات وسط هفته ما را تنها می گذارد. کسی که در تعطیلات بابایی نداشته باشد باید چکار کند؟ از راهنمایی های شماپیشاپیش کمال تشکر را داریم!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲۰, یکشنبه

آرزوهای ما

یک شنبه 20 خرداد 1386
مامان پگاه و پارسا ما را به بازی آرزوها دعوت کرده، البته مامان خانم می گوید او به بازی دعوت شده نه ما؛ اما از انجا که این وبلاگ متعلق به شخص شخیص ما می باشد پس ما هم آرزوهایمان را می نویسیم و هم دوستانمان را به بازی دعوت می کنیم.
و1- ما آرزو می کنیم یکروز این مامان خانم و بابا آقا زبان ما را کامل بفهمند تا ما مجبور ننشویم صد بار بگوییم «دی» تا بفهمند منظورمان دویست و شش دایی است!!؟
و2- ما آرزو داریم یک روز این مامان خانم بدون اینکه جیم بشود برود سرکار
و3- ما آرزو داریم یک دل سیر برویم خانه مهندس علیزاده همسایه طبقه سومی و بازی کنیم بدون آنکه کسی را بفرستند دنبال ما که به بهانه های اینکه ما آنها را اذیت نکنیم ما را بیاورد پایین
و4- ما آرزو داریم پسر عمه هایمان خانه شان به ما نزدیکتر از یک هواپیما بود تا ما بتوانیم با آنها بیشتر بازی کنیم. مثل شروین که هر روز با ما بازی می کند
و5- ما آرزو می کنیم خدا به مامان جون و بابا جون و مامان بزرگ و بابا بزرگ ما سلامتی و طول عمر بدهد تا ما همیشه در کنار آنها باشیم
ما هم 5 نفر از دوستانمان را به بازی می دعوتیم: مازیار جون، تارا جون، آرش وروجکی خوش زبان، آرتا جون ، یونا کوچولو و نازنین جون
این ها که گفتم چند تا بود؟!!؟

رادین خان می خندد
رادین خان گریه می کند
رادین خان قبل از خواب شیطنت می کند

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱۶, چهارشنبه

چشم بد از تو دور بشه الهی

چهارشنبه 16 خرداد 1386
ما قرار است برویم ددر و دوستانمان بیایند خانه ما با هم بازی کنیم. ما را چشم می زنند، ما نه ددر می رویم و نه دوستانمان می آیند پیشمان. دندانمان درد می گیرد و همه جا داغ می شود. ما بی حوصله می شویم. ما داروی بدمزه می خوریم. ما خوشحالیم چون در تخت مامان و بابا می خوابیم و می توانیم سیر دلمان غلت بزنیم و در هر جهتی که دوست داریم بخوابیم بدون آنکه سرمان به لبه های تخت بخورد
ما می رویم پیش آقای دکتر جون جونی، مثل یک پسر جنتلمن دهانمان را باز می کنیم و زبانمان را برای آقای دکتر در می آوریم تا گلویمان را معاینه کند و بگوید فقط شربت خوشمزه سرما خوردگی بخوریم و نیازی به بستنی آب شده* به قول نازنین جون نیست
ما تعطیلات را می خواهیم با آرش جون برویم محلات اما آرش جون مریض می شود و مامان خانم ما هم تنبل می شود و ما خانه می مانیم. حتی ما را پیش خاله جون جونی هم نمی برد!!؟ تازه مامان جون و باباجونمان هم که رفته اند تبریز و ما کلی خانه ماندیم
باز خوب است که این بابایمان همت می کند و ما را می برد پارک و با ما بازی می کند وگرنه تعطیلات ما کاملا سوخته بود
ما نمی دانیم چرا سرما خوردیم شما اگر فهمیدید به ما هم اطلاع بدهید




آنتی بیوتیک -*