Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۵ اسفند ۱۷, پنجشنبه

ماجراهای ما و بابایمان

پنجشنبه 17 اسفند 1385
بالاخره مامان خانم بعد از 2 روز برگشت. ما آنقدر نق زدیم و گریه کردیم که نگو و نپرس. اول از همه که مامان خانم فکر کرده ما نمی فهمیم که می خواهد برود ماموریت. روز دوشنبه تا برگشتن مامان به خانه کلی نق زدیم و گریه کردیم و نه گذاشتیم مامان جونمان بخوابد و نه شروین کوچولو.
سه شنبه بیدار که شدم مامان رفته بود. صبح تا ظهر بازی کردم اما بعد از ظهر... گریه و نق نق و غرغر...شب هم بابایی از 7 تا 9 سعی کرد منرا بخواباند که نخوابیدم تا بالاخره مامان جون آمد و من را برد خانه خودشان و ساعت 10.5 خوابیدم. اما چهارشنبه پسر خوبی بودم. فرشته، پرستارم، فهمیده که من حس ششم دارم و می فهمم مامان کی می رود و کی می آید. خلاصه اینکه امروز صبح که بیدار شدم مامان بالای سرم بود. من هم کلی خودم را برایش لوس کردم
راستی یادم رفت بگم مامان که می رود ماموریت من و بابایی کلی حال می کنیم. اول اینکه هرکار بخواهم می کنم و دوما حسابی به بابایی وابسته می شوم. امروز هم که بابایی می خواست برود سرکار پریدم توی بغل بابا و سرم را گذاشتم روی دوشش که منرا با خودش ببرد
ما و پنگوئنها
ما و امیرپارسا، تولد امیر پارسا
این کاغذ رنگیها را کی ریخته اینجا!!؟
رادین کو؟...دالی

ه‍.ش. ۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

*رادین تنها، رادین خسته، رادین... آبوجی بوجی بوجی

دوشنبه 14 اسفند 1385
باز فردا مامانمان می رود ماموریت و ما با بابایمان تنها می مانیم. بابایی هم که کار دارد و دیر می رسد خانه و خلاصه ما می مانیم و فرشته، پرستارمان و این مامان جونمان که همیشه زحمت نبود مامان را می کشد
.این هم عکسهای اهواز که قول داده بودم
ما، جاوید، بابا، عمه اهدا، آرین و مامان بزرگ
!!! بدون شرح
جنگ میان پسر عمه هایمان
!!! جاوید بابا ولم کن
شیرین کاری جدید ما، اسب سواری در حالت ایستاده

و*- عبارت جدیدمان که هنوز مامان معنی عمیق آنرا درک نکرده، یک جیزی توی مایه های خوشحالم، دوست دارم، سرم شلوغه، تنها هستم، خواب هستم برای همه مواقع حتی توی خواب

ه‍.ش. ۱۳۸۵ اسفند ۱۳, یکشنبه

بابایمان متولد می شود

یکشنبه 13 اسفند 1385
امروز تولد بابایمان است. بابایی تولدت مبارک.
ما امروز آمده ایم شرکت مامان تا بعد از کار با مامان و بابایمان برویم سه تایی بیرون و برای بابایمان تولد بشویم. ... چی... مامان می گوید تولد بگیریم. وافعا چه فرقی می کند تولد را بگیریم یا بشویم. مهم این است که تولد است.
راستی ما تازه فهمیدیم دوستمان آترین خان وبلاگ دارد. دوست داشتید سری به آقای مارکو آترین بزنید.