Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱۰, پنجشنبه

ما و حرف زدن خانی

پنجشنبه 10 خرداد 1386


ما هر چقدر به زبان خودمان صحبت کردیم این اطرافیان متوجه نشدند. بالاخره ما کم آوردیم و تصمیم گرفتیم به زبان فارسی صحبت کنیم. البته از آنجا که ما خانیم و باید با بقیه فرق خانی داشته باشیم همه کلمات را جابجا و اشتباه می گوییم. برای مثال به «بیا» می گوییم «ییه». مامان جونمان را هم به اسامی مختلفی صدا می کنیم. گاهی می گوییم: مامان گاهی مامانه گاهی هم خاله یا به زبان خودمان «آیه». بعضی روزها هم که دوست داشته باشیم به همه حتی مامان و بابا جون هم خاله می گوییم. هنوز مامان نفهمیده چرا؟

ما یک «بله» عشقولانه هم می گوییم که همه را عاشق ما کرده. کافی است صدا کنید: رادیـــــن و ما می گوییم «بـــــــــیه». آن وقت همه با هم می خندند و می گویند قربون بله هات، یا بله به گله، یا یک چیزهای دیگری که ممکن است برای شما دوستان خوبم بد آموزی داشته باشد بنابراین نمی توانیم بگوییم. در دیدار حضوری در گوشتان خواهیم گفت.

تعطیلات آخر هفته به همه خوش بگذرد.( به ما که حتما خوش خواهد گذشت چون برنامه های متنوعی برای امروز و فردا داریم که شنبه برایتان تعریف می کنیم)و
ما، آرین و ایلیا
باغ وحش پارک ارم
ماجرای ما و سوسیس کوکتل
آب و دوغ را دارید!! با سوسیس کوکتل می چسبد
پ.ن1: از تمامی دوستان بابت دلگرمی در راستای خوردن سوسیس کوکتل تشکر می کنیم. همین طور ادامه بدهید امید می رود ما باز هم به سوسیس کوکتل میل نماییم و مامان ما راضی بشود
پ.ن.2: این هفته روز جمعه ساعت 10 صبح در فرهنگسرای امیرکبیر در پارک قیطریه یک کلاس اموزش پدران هست که ما هم می رویم. ما و مامان بازی می کنیم تا بابایی ارشاد بشود بعد همه با هم بازی می کنیم، دوست داشتید شما هم بیایید خیلی خوش می گذرد

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

قصه های هزار و یک شب

دوشنبه 7 خرداد 1386

شب هزارو یکم
با توجه یه وقفه ایجاد شده در داستانهای هزار و یک شب ما، دیگر از تعریف ادامه ماجراهای اهواز حال نمی کنیم و فقط از خاله فریبا و مهشید و پردیس که هر کدام 5 کیلو وزن به دلیل راه رفتن بالای 100 کیلومتر جهت فعال کردن سنسورهای دزدگیر خانه شان که ما را مجذوب خود نموده بود از دست دادند عذر خواهی می کنم.( البته این را مامان خانم گفته بگو وگر نه من اگر باز هم بروم آنجا دمار از روزگار همه برای روشن کردن چراغ سنسورها در خواهم آورد. گفتم که بعدا نگویید نگفته بودم)و
خلاصه ماجرا اینکه ما بعد از یک هفته برگشتیم اما... با ... پسر...عمه هایمان...هورا. شیطنت، خوشحالی، نخوابیدن و دوباره شیطنت... جمعه با آرین و ایلیا رفتیم پارک ارم. کلی حیوانات بد بو دیدیم که برای ما جالب نبودند اما مامان و بابا یمان خیلی ذوق زده شده بودند. فکر کنم تا حالا برنامه های
AMAZING WORD و Bim & Bam و Mozart and Freinds
را ندیده اند وگرنه اینقدر هیجان زده نمی شدند. اما بعدش رفتیم به قسمت شهر بازی و کلی بازی فرمودیم.اول از همه رفتیم توی محوطه مخصوص و آنقدر بازی کردیم و باباآقا هی کارت اعتباری بیق کرد تا خسته شد و برای ما یک عدد آبنبات چوبی "آبی" خریدند تا ما رضایت بدهیم و بیاییم بیرون. بعد هم به دلیل فراموشی مامان که برای ما هیچ "ام" خوشمزه ای نیاورده بود جای شما سبز مفتخر شدیم سوسیس کوکتل با دوغ و آب معدنی بخوریم. عصر هم چون به ما خیلی خوش گذشته بود به مامان و بابایمان حال دادیم و ساعت 8 لالا نمودیم
پ.ن1: این "آبی" کار مامان خانم است ما بی تقصیریم. فکر کنم رنگهای مامان و بابا با هم فرق می کند چون آخر فصل است برای خودش تبلیغ می کند
خوب کجا سراغ دارید؟ ما از خوردن سوسیس کوکتل هنوز مستیم!وFast Food پ.ن2: عمو هرمس جان
پ.ن3: پارسا جون عکس مهرو را برایت می گذارم ببینی. دفعه بعد که خواستیم برویم شما را هم با خود می بریم
پ.ن4: امروز برای مامان یونا جان یک کامنت اخلاقی گذاشتم که نباید خیلی وابسته به این کوچولوها باشیم بعدش از خودم خنده ام گرفت. من که در محیط وبلاگ به "مامان رادین" معروفم و با دوستان که صحبت می کنم با این عنوان خودم را معرفی می کنم چرا؟
الو، سلام...من مامان رادین هستم

ما نانای می کنیم ما را برای مهمانیهایتان دعوت کنید
ما و مهرو خانم
ما و پسر عمه هایمان،آرین و ایلیا
شادی بازی با پسر عمه ها
تفنگ ما، کیو کیو

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۲, چهارشنبه

قصه های هزار و یک شب

چهارشنبه 2 خرداد 1386
شب دوم
مامان خانم صبح ساعت 6 دوباره رفت کارگاه و ما ماندیم و بابایی و شیطنت با جاوید. خلاصه حسابی از شرمندگی مامان بزرگ که مدتی بود ما را ندیده بود در آمدیم. ناهار هم بسیار خوشمزه بود و ما با تمام وجود ناهارمان را میل کردیم. بعد هم خواب خانی و ... مامان برگشت
عصر تولد آرین بود و ما تازه فهمیدیم چگونه باید شیطنت کنیم. ما تا حالا 25 تا پسر بچه 10 ساله یک جا در حال پریدن روی سر و کله همدیگر ندیده بودیم! مامان و بابا می خندیدند که آینده ما را ببین ولی ما فکر نمی کنیم آینده باشد. چرا حالا نه؟ خلاصه ما تمام تلاش خود را خواهیم کرد. شب هم همه فامیل دعوت بودند و ما برای تمامی کسانی که ما را مدتی بود ندیده بودند یا اصلا ندیده بودند بوس فرستادیم، چشمک زدیم، رقصیدیم و دلبری کردیم. تازه یک دختر خانم بسیار خوشکل بانمکی به نام مهرو آمده بود که با هم یک کمی دوست شدیم. اما چون اگر می خواستم با او دوست بشوم فرصت شیطنت با پسرها از دست می رفت دوستی با این خانم مهرو را موکول به دفعه بعدی کردیم.
ادامه دارد...و
آرین و ایلیا
مامان بزرگ، آرین، ایلیا، جاوید و ما
ما و پفک، به نظر شما چرا ما باید یواشکی به پفکها دستبرد بزنیم!!؟
جاوید جان، به نظر تو این شرشره ها را عمه الهام برای من و تو آویزان کرده که آنها را بکنیم!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ خرداد ۱, سه‌شنبه

قصه های هزار و یک شب

سه شنبه 1 خرداد 1386
شب اول
سلام. ما برگشتیم
جای همه دوستان سبز به ما خیلی خوش گذشت. اما قیافه مامان خانم بد جوری شده است!!؟ می گویند خیلی خسته است اما چرا؟ من که نمی دانم شاید شما بدانید.
به هر حال، ما سه شنبه شب رسیدیم اهواز. با وجودیکه خیلی خوابمان می آمد اما تا ازهواپیما پیاده شدیم و ایلیا را دیدم، گل از گلمان شکفت و به مامانمان گفتیم: مامان، این!! و خلاصه اینکه تا 12 شب با آرین و ایلیا مشغول بازی بودیم. اما این مامان خانم چون صبح ساعت 6 باید می رفت سرکار نگذاشت حسابی بازی کنیم و به بهانه امتحان آرین زنگ خواب زد.
اما صبح که بیدار شدیم جاوید هم آمد و جشن ما حسابی به پا شد. خودتان ببینید:ب

ما چهار نفربا عمه اهدا در حال جنگ با تفنگها: تیو تیو (کیو کیو)و
به به، بفرمایید کباب مامان بزرگ
خواب خانی بعد از کباب و بازی فراوان
اینهم ما و یونا کوچولو با بابا سعید و بابایمان
پ.ن1: از تمامی دوستان گرامی کمال تشکر را دارم که با آپدیت کردنهای متوالی در یک هفته گذشته باعث شدند امروز کاملا از کار و زندگی بیفتم تا به وبلاگهای آنها سر بزنم. از دوستانی که به دلیل ترافیک زیاد در نوبت کامنتینگ هستند پوزش می خواهم.مامان رادین
پ.ن2: از مامان و بابای یونای عزیز بابت مهربانیهایشان متشکریم
پ.ن3: ماجرای مازیار و تارا خانم توت فرنگی را هم ببینید

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۴, دوشنبه

غیبت کبری

دوشنبه 24 اردیبهشت 1386
ش1-ما خانیم اما نه مثل سلطان و شبان. ما خان بختیاری هستیم، ما سردار اسعد بختیاری هستیم، ما انقلاب مشروطه ایم ، ما احمد شاه را بیرون کردیم ...و

ش2- بابایمان به آمار وبلاگ ما حسودیش میشود. خوب ما طرفدار زیاد داریم دست خودمان هم نیست خوشتیپیه و هزار دردسر.
ش3-ما فردا برای یک هفته به اهواز میرویم. تولد پسر عمه هایمان است. چه حالی بکنیم.
ش4-کاشکی مامان یک قراری با یونا بگذارد که آنجا همدیگر را ببینیم و با هم "شیطنت بتونیم".و
ش5-بابایمان فکر کرده اینجا هم وبلاگ خودش است میخواست بنویسد بگزارد که مچش را گرفتیم
ش6-ما باید خیلی فعالیت کنیم چون از کسرا خیلی عقب هستیم و تا حالا فقط یک لاک ناخن شکسته ایم (با چند تا رژ و مداد چشم و رژ گونه و ... نا قابل دیگر)ش
ش 7-ما نمیدانیم چرا وقتی انگشتمان لای در مغازه نی نی گامبو گیر کرد هرچی با اونیکی دستمان در را فشار دادیم انگشتمان در نیامد
ش8-تازه ما توی ویترین که بودیم بعضی ها از بیرون ما را نشان میدادند اما ما آرم فروشی نیست داشتیم
ش9-امروز فهمیدیم چرا "زیر باران باید رفت"و
ش10-عمو هرمس ما نمیدانستیم با شماره نوشتن چه حالی میدهد
ش11-بابای ما میخواهد رابین هود بشود ما را هم برده باشگاه تیر و کمان میخواست جای جان کوچولو جا بزند اما ما پرنس جان را بیشتر دوست داریم (مامانمان میگوید هیس هیس را بیشتر دوست دارد حتما برای همین است که تا ما در راه پله جیغ میزنیم میگوید هیس هیس)
ش12-بابایمان یک دوستی دارد که ما وقتی توی شکم مامانمان بودیم در عروسیش کلی رقصیدیم و مرتب به وبلاگ ما سر می زند اما برای ما کامنت نمی گذارد.
ما هم تیر اندازی می کنیم
چرا مامان وقتی ما از روی پشتی مبل می پریم پایین جیغ می زند!!؟
ما و آقای هزار پا
بابایی، بیا توی ماشین با هم برویم سرکار! چی دیرت شده، خوب ما هم گفتیم بیا با هم برویم دیگر
وقتی دریا دور است ما ساحل را می آوریم خانه مان

تاب بازی برق با سقف خانه ما

دوشنبه 24 اردیبهشت 1386
دیشب باد می آمد. بعد همه برگهای درختها با سقف خانه ما رفتند توی هوا. بعد چراغها خاموش شد و سقف خانه ما افتاد توی کوچه . بعد بابا و باباجون رسیدند خانه و سقف خانه ما را آوردند توی پارکینگ. چون برگ درخت رفت توی بینی ما، ما و مامان آمدیم توی خانه. بعد خانه عشقولانه شد چون مامان شمع روشن کرد. ما شمع دوست داریم چون می شود آنرا فوت کرد. بعد ما رفتیم پیش مامان جون و بابا جون. خانه آنها هم کلی عشقولانه بود. بعد ما و مامان با موبایل هی زنگ زدیم. ما به دوستانمان، مامان هم به اداره برق. مامان می گفت سیم برق افتاده! من نفهمیدم یعنی چه ولی فکرکنم تاب شده بود و مردم توی کوچه با سیم برق تاب بازی می کردند. فقط نفهمیدم چرا مامان و فرشته می گویند برق چیز است اگر می شود با برق تاب بازی کرد؟
به هر حال، ما عشقولانه شام خوردیم و با عشقولانه هم خوابیدیم. اما صبح که ار خواب بیدار شدیم نه شمع عشقولانه بود و نه برق که ما کارتون نگاه کنیم و شیر بخوریم. حتی ماشین لباسشویی و ظرفشویی هم روشن نمی شوند که یک کم بازی کنیم. فقط نفهمیدم هنوز مردم توی کوچه با سیم برق تاب بازی می کنند یا نه؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

زبان خان زادگی

شنبه 22 اردیبهشت 1386
ما قبلا گفته بودیم که ما خان هستیم، نمی دانم چرا مامان خانم یادش می رود. تقصیر بابایی مان است که یکبار این مامان خانم را نمی برد ولایت ببیند که ما خانها چگونه زندگی می کنیم.

هی مامان خانم آه و ناله می کند که رادین خان حرف نمی زند، تنبل است و زبانم لال...؟ یکی نیست بگوید ما این همه حرف می زنیم شما زبان خانی بلد نیستید. تازه ما از بابایمان تعجب می کنیم که چرا زبان ما را نمی فهمد. لطفا شما قضاوت کنید:
زبان عامیانه زبان خانی
گاو داو
درخت دت
سیب دیب
اردک دک
هاپو آپ
گل بل
باز هم بگم!!؟


روش جدید تاب و سرسره بازی
ما و ایلیا، پسر عمه عزیزمان
رادین داوینچی
چقدر توپ!!!؟

پ.ن: متوجه شدید مامان چقدر عکسهای تکراری می گذارد!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

من که جیک و جیک می کنم برات

سه شنبه 18 اردیبهشت 1386
این روزها مامان خانم برای شرکت می خواهد ماشین بخرد. نمی دانم ما که اینقدر ماشین دوست داریم چرا یک ماشین برای ما نمی خرد. خوب ماشینی که برای تولدمان خریدند کوچک است، ما باهاش حال نمی کنیم!!؟ ما یک ماشین بزرگ دوست داریم مثل پرادو، اما مامان می گوید این خیلی بزرگ است. خوب کوچکترش را بخرید، مثل کمری، دیگه کمتر از کرولا نمی خواهم. تازه از بین کرولاها آن یکی که آبی سرمه ای بود را دوست دارم. البته این هایلوکس که مامان سوار شد هم بد نیست. اما مامان می گوید مال ما نیست برای کارگاه است! آخه آدم عاقل ماشین به این خوشکلی را نمی دهد ما باهاش رانندگی کنیم می فرستد کارگاه... ما که این قدر قشنگ فرمان را می گیریم دستمان و می چرخانیم... ما که دنده را عوض می کنیم...من که جیک و جیک می کنم برات

رادین فراری دوست
ما و بابا امیر در حال ماشین سواری
ما و موتور سواری
باز هم ماشین سواری ما
خرسی بعد از حمام و پوشیدن جوراب و زدن عینک مامان در حال...و


ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

تب سخت تراست یا بی مامانی!!؟

دوشنبه 17 اردیبهشت 1386
ما واکسن می زنیم. ما تب می کنیم. ما خوب می شویم. مامان می خواهد برود ماموریت، ما نمی خواهیم، پس دوباره تب می کنیم. مامان مجبور می شود از وسط راه فرودگاه برگردد خانه. ما خوشحال می شویم. ما مامانمان را بغل می کنیم و پاهایمان را می چسبانیم به شکم بابایی و وسط مامان و بابا در تخت آنها(!) می خوابیم. فکر نکنم هیچ لذتی در دنیا بیشتر از این وجود داشته باشد.
ممنون خانم پرستار بد اخلاق و پر حرف بیمارستان هدایت که به ما "بـــــد" واکسن زدی!!؟
رادین تب دار
جمعه- پارک قیطریه
تارا جون، این اردک مال تو است؟
سینا، درسته تو 2 روز بزرگتری اما من دو تا توپها را می خواهم
مازیار جون فرار نکن بشین تا عکس تو و تارا را بگیرم
خاله سولماز یک عکس از ما دسته جمعی بگیر...دست شما درد نکند
پ.ن.: دوست عزیزی که به ما سر زدید و از مسافرت با قطار پرسیدید. ایمیل شما برگشت می خورد.امیدوارم اینجا را دوباره بخوانید.
راحتی سفر با قطار بسیار به عادات کودک شما بستگی دارد. رادین عادت به خوابیدن در سرو صدا ندارد، بنابراین در سفر رفت به تبریز که در طول روز بود اصلا نخوابید اما در برگشت که سفر ما در طول شب بود، خوابید. تجربه جدید سفر با قطار به حدی جذاب بود که بچه متوجه خستگی سفر طولانی نشود، اما حتما در صورت سفر با قطار، زیر انداز و اسباب بازی برای نشستن کف کوپه و بازی کردن فراموش نشود. درضمن ما با قطار سبز سفر کردیم و یک کوپه در اختیار داشتیم، که رادین هر کاری دوست داشت در کوپه می کرد. برای خوابیدن هم برایش روی صندلی پایین جای خواب درست کردیم و چمدانهایمان را بگونه ای گذاشتیم که نتواند از لبه صندلی بیفتد.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

تعطیلات آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟

شنبه 15 اردیبهشت 1386


پنجشنبه- ما و پسر عمه هایمان: آرین و ایلیا
جمعه صبح- پارک قیطریه- ما و دوستانمان: تارا، شایا، مازیار و سینا
یک رادین دیگر هم بود که چون کوچولو بود لالا کرده بود.

عصر جمعه- سرزمین عجایب
جمعه شب- آرین، ما، عمه الهام، ایلیا

عمه جان نمی شود یک کم بییشتر پیش ما بمانید

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

ما دوستانمان را دیدیم

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386
ما بالاخره دوستانمان را دیدیم. دیروز عصر با مامان و فرشته رفتیم دنبال مازیار و مامانش و با هم رفتیم جام جم. تازه رسیده بودیم و من داشتم توی محوطه بازی می کردم که آرتا جونم با آرش آمدند و دور را از دست من گرفتند. بعد هم فریدخت و پارسا آمدند. البته من پارسا را نمی شناختم و تازه با هم دوست شدیم. البته...من اولش بازی کردم ولی وقتی با مامان رفتیم قهوه بخریم ... وای یک آقای خوش اخلاقی انجا بود که یک عالمه اسمارتیز داشت. من هم که عاشق اسمارتیز... خلاصه تا آخر برنامه مشغول بودم
نمی دانم این مامان ها چرا اینقدر جیغ و داد می کردند. همه می گفتند ما داریم سر و صدا می کنیم اما واقعیت این بود که مامانها انگار ما را آورده بودند که برای وبلاگهایشان خوراک جور کننند. هی یکی یکی با دوربین مزاحم ما می شدند و نمی گذاشتند ما کیف دلمان بازی کنیم ." به خط می خواهم عکس بگیرم" خوب آخه برای عکس گرفتن باید برویم جام جم!!؟ خوب می نشستیم توی خانه عکس می گرفتیم بعد با این کامپیوترهایتان می گذاشتیدشان بغل هم، به خط. اینقدر هم به ما غر نمی زدید!!؟
به هر حال با وجود آنهمه دوربین و مامان در حال فریاد زدن به ما که خیلی خوش گذشت. امیدوارم دوستانمان هم کیف کرده باشند. در ضمن ازتمامی بچه هایی که وبلاگ منرا می خوانند دعوت می کنم یکبار دیگر یک قرار بگذاریم که همه را ببینم
دوستدار شما. رادین قرتی
پ.ن.: مامانم هیچ عکس خوبی نگرفته. برای دیدن عکسهای قرار وبلاگهای آرتا، آرش و پارسا را ببینید

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

ما و دوستانمان

چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
هورا... بالاخره ما دوستان وبلاگیمان را می بینیم. شاید دوستان جدیدی هم پیدا کنیم. آخه خاله نسیم گفته خیلی ها را دعوت کرده. آرش و آرتا و مازیار که هستند بقیه را هم نمی دانم!!؟
امشب ساعت 6:30 رستوران جام جم روبروی پارک ملت


ما بچه بسیار خوبی هستیم
بدون شرح!!؟
من و خرسی بعد از حمام
مامان، این آقای معلمتان اینجوری خوردن را هم یاد داد!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

ما 18 ماهه می شویم

دوشنبه 11 اردیبهشت 1386
ما امروز 18 ماهه شدیم. مامان می گوید ما دیگرحسابی مرد شده ایم. اما خودمان که تغییری احساس نمی کنیم. دیشب به مناسبت اینکه دیگر مرد شده ایم تا ساعت 11 بازی کردیم، بعد هم چون مامان و بابا لالایشان می آمد لطف کردیم و خوابیدیم. در عوض صبح تا ساعت 8 خواب بودیم، بعد هم با مامان رفتیم سرکار و کمی که بازی کردیم آمدیم خانه و خوابیدیم
امروز قرار است برویم ددر با کی نمی دانم اما باید برویم ددر. این چند تا عکس را هم به یاد پارک رفتن هایمان می گذاریم

ما در پارک شهر