Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

خواهر کوچولوها

شنبه 23 آذر ماه 1387
ما نه تصمیم داریم وبلاگمان را تعطیل کنیم و نه اینکه بی حرف جدید مانده ایم. تنها مشکل کار این است که مامان خانم زیر خروارها تن کاغذ گم شده. حالا اینکه مامان تپلی ما چطور می تونه زیر کاغذهای کوچولو گم بشه ما که نفهمیدیم!؟!!!
اما عرض کنم به خدمت همه دوستان که ما بالاخره فهمیدیم چه اتفاقاتی دارد می افتد و این پج پجها راجع به چیست. ما و مامان و بابا داریم صاحب یک خواهر کوچولو (به قول مامان) و در واقع دوتا خواهر کوچولو ( بنا به کشفیات خودمان) می شویم. خواهر کوچولوها فعلا خوب هستند. یعنی هم خودشان خیلی خوبند (چون مرتب با ما از توی شکم مامان دست می دهند) هم ما دوستشان داریم. اما هنوز اسم ندارند!!!
ما هم که هر روز می رویم مهد کودک بعد هم می رویم شرکت مامان تا در کارها به مامان کمک کنیم و بعد از ظهرها هم برمیگردیم خانه و پیش مامان جون کمی بازی می کنیم و می خوابیم تا مامان و بابا از سرکار برگردند. (البته بماند که بابایی مرتب ماموریت می رود)
فعلا این عکس قدیمی را داشته باشید، قول می دهیم زود برگردیم:

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

تولد، تولد، تولدم مبارک

شنبه 11 آبان 1387
تولدمان مبارک، ما سه ساله شدیم. این هم چندتا عکس از مراسم باشکوه تولدمان البته مامان متوجه نشد چرا عکسها از آخر به اول آپلود شد.
ما و کادوهایمان
شما هم متوجه شده اید این مامان خانم و بابا آقا مسابقه تپلی گذاشته اند؟!!!

اگه گفتین چرا همه بچه ها انگشت به دهان هستند؟

ما و دوستانمان و تولد بازی



Happy Birthday Radin
جای همه آنها که نبودند خالی. امیدوارم همیشه خوش باشند.
پ.ن1: خاله نیلوفر عزیز تولدتون مبارک. امیدوارم سالهای سال شاد و سلامت باشی و با هم تولدمون رو جشن بگیریم. خیلی خیلی دوستت داریم.
پ.ن2: خاله مهدیس جون جونی، تولد شما هم پیشا پیش مبارک. عمرا این مامان ما همت کنه تا هفته دیگه آپ کنه
پ.ن3: ما داریم با مامان میریم ماموریت. هفته دیگه که برگشتیم همگی را به یک قرار به مناسبت تولدمان دعوت خواهیم کرد.





ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

شایعات

شنبه 20 مهرماه 1387
اول از همه سلام
دوم بابا جون تولدتون مبارک. خیلی خیلی دوستتون دارم
سوم ما از این شایعاتی که در کامنت ها هست خبری نداریم. بنابراین نمی توانیم چیزی را تایید یا تکذیب کنیم. هرچند این روزها متوجه یکسری مکالمات عجیب شده ایم اما هنوز کسی مارا از انچه شما می گویید خبردار نکرده است. بنابراین اگر خبر موثقی داشتید ما راهم خبر دار کنید.
چهارم ما کلاس می رویم سواد هم داریم اما نمی توانیم بخوانیم پس از انچه ته وبلاگ هست هم سر در نمی آوریم.
پنجم ما بزودی متولد می شویم. قرار است در مراسم باشکوهی هفت شب و هفت روز به جشن و پایکوبی بپردازیم. مامان می گوید دیگه به این زودی ها نمی توانیم حسابی مهمانی داشته باشیم. اما چرا یش را نمی دانیم.
ششم چند تا عکس دیگه از سفر مردانه ما به شهرکرد را ببینید:
ما و چشمه و آب خوردن غیر بهداشتی از نظر مامان
رادین و شیر سنگی- فیگور از رادین
ما و بابایی و آقا اسبه
بازهم چشمه و عشوه


ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

رادین مشهور

شنبه 13 مهرماه 1387
چهارشنبه گذشته تولد مامان جون بود.
مامان جونم تولدتون مبارک. دنیا دنیا شادی و سلامتی براتون آرزو می کنم
به همین مناسبت ما در پاسخ به مامان که "به نظرت برای مامان جون کادو تولد چی بخریم" جواب دادیم دامن. و رفتیم خرید و هرچی مامان گفت رادین این بلوز را ببین، این کفشها خیلی قشنگ هستند و ... اصرار کردیم که فقط دامن. و بالاخره موفق شدیم خودمان یک دامن برای مامان جون انتخاب کنیم و تنها مامان اجازه داشت در مورد سایزش نظر بدهد.
راستی می دانید ما مشهور شدیم. مدتهاست که ما خبر داشتیم مشهور شده ایم، به همین علت هر وقت عکس چندتا بچه توی کتاب یا مجله ای می دیدیم از مامان یا بابا می پرسیدیم که کدام عکس ماست. اوایل مامان سعی می کرد توضیح بدهد که عکس ما آن تو نیست. اما چون ما قانع نمی شدیم بالاخره تصمیم گرفت بپرسد " تو فکر می کنی کدوم عکس توست؟" اما ما بالاخره عکسمان را پیدا کردیم. ما مشهور شده ایم. بروید و عکس ما را در کتاب حرفه و فن سال دوم راهنمایی صفحه 3 ببینید

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

سفر به شهرکرد

شنبه 6 مهرماه 1386
ما از شهرکرد برگشتیم. خیلی خیلی خوش گذشت. جای همه دوستان خالی. دوستان زیادی پیدا کردیم و کلی هم گردو پوست کندیم. چشم مامان را دور دیدیم و کلی آب از چشمه خوردیم. با بزرگترها حسابی بازی کردیم حتی تارزان کامپیوتری. اصفهان هم از ترس ناهار نرفتیم. ببینید:
رادین با کلاه محلی- قبل از رفتن
ما و دشت خدا
میخواین براتون آتش درست کنم؟
رادین و گردو پوست کنان


ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

سفر مردانه

یکشنبه 31 شهریور 1386
حالا یکبار هم که مامان ما نیت کرده بعد ار 20 روز برای ما یک پست بنویسد این بلاگر قر می آید:
عرضم به حضور همه دوستان که ما در راستای دلتنگیهای بسیار زیاد برای بابایی که این روزها همه اش ماموریت است و روی مامان را سفید کرده، و سرکشیهای دوره ای به باغهای خانوادگی که یادگار بابا بزرگ است، بنا شد در یک سفر دو روزه مردانه با بابایی عازم شهرکرد شویم. به همین علت از همراهی کلیه بانوان عزیز که درخواست همراهی ما را در این سفر دارند از جمله مامان جون و خاله فریبا معذور بوده، انشا الله در سفرهای آتی جبران خواهیم کرد.
در همین راستا امروز صبح ساعت 5:55 صبح همراه بابایی به شهرکرد پرواز کردیم تا پس از شیطنتهای معمول در هواپیما، با ماشین عازم ده توپ سفید شویم. اینجا گردو فراوان است و ما پس از صرف ناهار دست پخت مامان که در بقچه مان گداشته بود تا خدای نکرده پسر نازنازی مامانی گشنه نماند مشغول گردو پوست کندن شدیم.
عصر هم به شهر کرد باز خواهیم گشت تا امشب را با اقوام پدری خوشی کنیم و فردا صبح عازم اصفهان نصف جهان بشویم. قرار است که ما فردا از پلهای اصفهان بازدید نماییم.
آیا ما فردا در اصفهان ناهار گیرمان خواهد آمد؟ آیا ما باید بقچه غذایمان را با خودمان ببریم؟ آیا نباید در 21 رمضان به اصفهان سفر کرد؟ آیا ما گشنه به تهران باز خواهیم گشت؟
جواب پرسشهای بالا را به همراه عکسهای سفر، سه شنبه در همین جا ببینید

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

رادین کارمند کوچولو

یکشنبه 10 شهریور 1387
یک هفته ای بود که این مامان خانم ما مثل مرغ سر کنده بود و هی مارا می گرفت و محکم ماچ می کرد. فکر کنم یک برنامه ماموریتی چیزی داشت که مثل اینکه بهم خورد حالا چرا ما که نفهمیدیم اما گویا این مامانی ما خیلی خوشحال هم شده. اشتباه نکنم قرار بوده طولانی مدت بره ماموریت. به هرحال دوستان محترم برنامه وبلاگی، قرار بازی، پارک... هرچی باشه ما هستیم.
در راستای مهد کودکی شدن ما هم بشنوید که:
پنجشنبه صبح
مامان: سلام رادین صبح به خیر
رادین: مامان می خوای بری بیرون؟
مامان: نه عزیزم. امروز مامان تعطیله. فردا هم جمعه است تعطیله
رادین: هـــــــــــــــــــــوراااااااااااااااااا
........
جمعه صبح
رادین: مامان امروز بابایی میره سرکار
مامان: نه امروز تعطیله همه توی خونه هستند
........
شنبه صبح
رادین: مامان امروز هم تعطیله
مامان: نه امروز مامان باید بره سرکار، بابایی هم رفته سرکار، شما هم باید بری مهد کودک
.......
کمی بعد
مامان: رادین بیا بریم اینو بدیم به مامان جون
رادین ( با تعجب): مگه مامان جون خونه است؟ مامان جون امروز نمیره جایی؟!!!!
مامان:!!!!!؟ (توضیح اینکه مامان جون ما همیشه خونه است و به ندرت میره جایی)

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

بابا رادین

شنبه 2 شهریور 1386
خاله مهدیس یک عروسک جدید خریده است. رادین هم ضمن نامگذاری نی نی جدید به نام "آرین" خود را بابای آرین می نامد و الحق والنصاف که بابای خوبی هم هست و برای آرین کوچولو همه جور کاری می کند:
رادین (سوار ماشینش): مامان، من دارم می رم عسلویه! آخه من بابای آرینم
مامان:!!!!!؟
...................
مامان تازه از شرکت رسیده و رادین در حال خروج از خانه است:
مامان: رارا کجا می ری؟
رادین: میرم می رم پیش خاله، می خوام برم آرین رو ببوسم بعد زود میام
مامان:!!!!!!!!؟
...................
مامان: رادین بیابریم مهد کودک
رادین: من نمی یام، شما کجا می ری؟
مامان: من می رم شرکت، شما هم برو مهد کودک
رادین: منم میام شرکت، آخه من بابای رادینم
مامان: !!!!!!!!!!!؟
اینهم عکسهای شیطنتهای بابای آرین و دوستش شروین


بفرمایید کیک تولد شروین

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

ماهی که گذشت

چهارشنبه 30 مرداد 1387
این روزها زندگی به سرعت می گذرد. گویا سرعتش دوچندان شده."ای بابا" چرا کسی برای ما پست جدید نمی نویسد." خوبین انشاالله "
این ماه هم با اتفاقات خوب وشیرین بسیاری به پایان رسید
ما به زودی با خبرهای داغ بر می گردیم:
تولد رها جون
جشن پسرها با همراهی رایای عزیز- جاوید جون جات خیلی خالی
بازهم آب بازی یا بهتر بگم واترپلو
تولد وبلاگیهای عزیز- اونکه توی عکس نیستید، ببخشید سانسور شدید نمی دانم عکس گذاشتن از شما مجاز است یا نه!!
تولد نازنین جون


ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

ما و زندگانی


دوشنبه 14 مرداد 1387

این روزها زندگانی ما اینگونه می گذرد:
7.5 تا 8 صبح.......... بیدار شدن، بیدار کردن مامان، گریه کردن بخاطر اینکه بابایی رفته سرکار
8 تا 9 صبح.......... با انواع ترفند های بچگانه فرار از شستن دست و صورت و عوض کردن لباس خواب، در نهایت تسلیم، خوردن صبحانه همراه با تام و جری
9 تا 10 صبح......... اعزام به 1- خونه مامان جون 2-خونه شروین اینا 3- مهد کودک 4- گاهی هم تصمیم می گیریم بمانیم خانه. خوب اینهمه اسباب بازی را باید دریابیم دیگه
10 تا 12 ............. بازی، میان وعده، بازی، بازی
12 تا 1 ظهر.......... ناهار معمولا با شروین و گاهی تنهایی
1 تا 3 بعدازظهر.......التماس دیگران برای خوابیدن ما و مقاومت ما و "یک کوچولو بازی کنم"!!!
3 تا 5 عصر.......... خواب
5 تا 6 عصر.......... التماس برای بیدار شدن ما و مقاومت که "هنوز می خوام بخوابم"
6 تا 8 عصر.......... انواع اقسام بازهای کالری سوز مثل فوتبال با حضور مــــــــــــــامآآآآآآآآآآآآآن
8 تا 9 شب........... شام و پلنگ صورتی
9 تا 12 شب ........ چانه زنی و سرانجام خواب

نمونه چانه زنی های ما و مامان و بابا
مامان: رادین وقت خوابه
رادین: یک کوچولو بازی کنم
بابا: باشه بیا با هم بازی کنیم . یک ماشین بیار
رادین: نه همه ماشینها
بابا: نه یک ماشین بیار
رادین: نه همه ماشینها
.
.
.
و سرانجام نیم ساعت بعد ماشینها جمع می شوند
رادین: حالا کتاب بخون
مامان: برو یک کتاب بیار
رادین: نه دوتا
مامان: باشه دوتا
رادین: این یکی، دوتا، سه تا ... هزارتا
بابا: باشه بیا برات بخونم
.
.
.
نیم ساعت دیگه گذشته و بابایی هزارتا کتاب خونده
مامان: رارا دیگه برو توی تختت
رادین: نـــــــــــه نمی خوام
مامان: هرکس باید توی تخت خودش بخوابه
رادین: روی زمین می خوابم، بالش سفت می خوام با پتو
مامان: شب بخیر
.
.
.
کمتر از 5 دقیقه بعد، اتاق مامان و بابا
رادین: مامان می خوام پیش شما بخوابم
مامان: رادین اینجا جا نیست. مامان این تخت اندازه دونفر جا داره
رادین:( درحالیکه خودش را وسط مامان و بابا جا می دهد) ببین اینجوری جا می شیم. بیا همدیگر رو بغل کنیم
مامان: رادین من الان از تخت می افتم پایین
رادین: من می گیرمت
مامان: بیا بریم توی اتاق شما بخوابیم
رادین: نه اینجا بخوابیم
.
.
.
و نیم ساعت بعد با کوبیدن 1000 پا توی شکم و پهلوی مامان و بابا و 5000 کله توی بینیهایشان ما به خواب می رویم تا بابایی توی خواب مارا ببرد و توی تخت خودمان بگذارد که تا صبح همه در امان باشند

ما و مهد کودک

رادین و شرکت مامان

ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

مهد کودک غنچه

یکشنبه 6 مرداد ماه 1387


شنبه شب- مامان و رادین در حال نگاه کردن تبلیغ مهد کودک

مامان: رادین ببین عمو موسیقی دارند، ورزش، بازی، آشپزی!!!
رادین: مامان من الان می خوام برم مهد
مامان: مامان الان شبه کسی مهد نیست فردا میریم!؟
رادین (با غرغر): من الان می خوام برم
.
.
.
(ماجرا بعد از نیم ساعت و تلفن زدن رادین به مهد و جواب ندادن به تلفن خاتمه یافت)
..........................
صبح یکشنبه- رادین در خواب
مامان: رادین بیدار شو پسر گلم می خوایم بریم مهد
رادین (به سرعت چشمهاشو باز کرد و نشست) هــــــــــــورا
مامان: پاشو دست و صورت بشور، صبحانه بخور بریم بانک بعد بریم مهد
رادین: مامان اول بریم مهد بعد بریم بانک
مامان:!!!!
رادین: فرشته تو هم میای مهد
فرشته (پرستار رادین): منو می بری مهد؟
رادین: بَـــــــــــله
.......................
یکشنبه - ساعت 9:30 دم مهد
رادین : من می رم مهد گنچه
(یک پسر بچه دم در در حال گریه کردن است و از باباش جدا نمی شود)
رادین: من نمی رم تو مامان
مامان: بیا با هم بریم
.
.
.
و بدین ترتیب رادین اولین تجربه مهد کودک خود را با شروع "دوره جذب" شروع کرد...



به مناسبت اینکه ما دلمان بسیار برای آرش تنگ شده

رادین و آرش در IKEA

مرکز خرید صحاری

آفتاب گرفتن رادین در منزل خاله مریم و عمو فرشاد

خاله مریم و عمو فرشاد عزیز، تولد نی نی جانای عزیز رو بهتون تبریک می گیم و شادی، سلامتی و خوشبختی در کنار همدیگر را براتون آرزو می کنیم

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

کنکور سراسری

شنبه 22 تیرماه 1386


در راستای برگزاری کنکور سراسری ما هم تستی می شویم:

به نظر شما دلایل آپ نکردن وبلاگ ما به مدت طولانی جیست؟

1- مامان خیلی تنبل است
2- بابا این روزها خیلی گرفتار است
3- اینترنتمان قطع است
4- مامان خیلی تنبل است





ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

روز مادر

سه شنبه 4 تیرماه 1387
روز مادر بر همه مامانهای مهربون و دوست داشتنی مبارک
مامان جون عزیزم. روزت مبارک. امیدوارم همیشه سلامت و شاد در کنار ما باشی. خیلی خیلی دوستت دارم
من و مامان جون- خرداد 85
آبان 85
اردیبهشت 87


ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

اومدم ای اومدم

یکشنبه 26 خرداد 1387
ما برگشتیم. البته دست خاله آرزو درد نکنه که سفرنامه ما را ثبت کردند. بله ما یک هفته خانه خاله آرزو و عمو جلال مهمان بودیم و کلی به انها زحمت دادیم و کلی هم خوش گذراندیم. با آرش هم که حسابی دوست بودیم و کلی شیطنت کردیم. دوشنبه شب هم ما را با زور آوردند تهران. خوب من دلم می خواست همانجا توی دبی دبی بمانم و آواز بخوانم. تازه گویا انجا آواز خواندن طرفدار هم دارد. اما به هر حال ما را برگرداندند.
بعد هم که مامان خانم نرسیده از فرصت سو استفاده کرد و سه شنبه رفت ماموریت و ما هم تمام شب را به آه و ناله گذراندیم تا ما را هم بردند پیش پسر عمه هایمان و مامان هم از کارگاه برگشت. خلاصه اینکه کلی خوش گذراندیم بماند که ما به شدت سرما خورده ایم و قلو (گلو) درد هم داریم. حالا هم که نوه ارشد خاندان مهمان ماست و قرار است یک هقته ای با هم حسابی بازی کنیم. راستی پسر داییمان تروین (شروین) هم خال خالی شده (آبله مرغان گرفته). این مامان خانم این هفته خیلی گرفتار است اما قول داده هفته دیگه یک پست اساسی با کلی عکس برایمان بنویسد. پس منتظر باشید

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

بیا با هم بریم سفر

شنبه 11 اردیبهشت 1387
ما داریم می رویم سفر "آخیـــــــش"
پس این دفعه برای آپ نکردنمان دلیل موجه داریم "آخیــــــــش"
تعطیلات به همه خوش بگذره "هـــــــــــــــــــورا"
پارک ارم- ما و آقا اسبه
خانه هنرمندان- ما و تارا جون

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

رادین گارچی گارچی

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
مامان: رادین با بابایی برو پیش آقای سلمانی بهش بگو لطفا موهای منو مدل قارچی کوتاه کنید
.
.
.
رادین در سلمانی : من می خواهم موهامو گارچی گارچی کنم
...................
رادین: مامان بیا هر لحظه ( یک لحظه)
..................
رادین در شرکت مامان
خانم ادریسی: رادین فشارم رو بگیر ببین چطوره؟
رادین (در حال اندازه گیری فشار): بالاست
خانم ادریسی: پس امیدی بهم نیست
رادین: نــــــــــــــه
ما و کفشهای دوران زندگیمان
ما در حال رفتن به سلمانی
این هم نتیجه
این هم مدل جدید خوابیدن ما

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

کیش

سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
ما آخر هفته رفته بودیم کیش. کلی خوش گذشت. البته بابایی نیامده بود چون امتحان داشت. ما با باباجون و مامان جون و خاله جون جونی رفته بودیم. حسابی ماسه بازی کردیم و رقصیدیم. کلی هم از آواز خواندن خوشمان آمد و آوازه خوان شدیم. مازیار جون سازتو بردار و بیار که سه چهارتا آهنگ و ترانه ساختم
کیش- ورودیی کاریز
ما و بابا جون در کنار خلیج
رادین و ماسه ها


پ.ن: متاسفانه مامان فیلسوف کوچک و برجساز بزرگ دیروز فوت کردند. به هر دو تسلیت می گیم و شادی روح آن مرحوم و صبر و شکیبایی برای بازماندگانشان را از خداوند خواستاریم

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

خلیج فارس

دوشنبه 10 اردیبهشت 1386
از انجا که امروز روز خلیج فارس است و ما مامان و بابایمان خیلی به ایرانی بودن خود می بالند و لابد ما هم بزرگ بشویم همین طور بشویم، به عنوان نفر601075 به نام همیشه پایدار خلیج فارس رای دادیم. شما هم رای بدهید. امروز اخرین فرصت است.

درضمن، خاله سولماز جون تولدت مبارک

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

روباهه

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

روباهه دمش دیازه............................... حییه(حیله) چین و حگه(حقه) باژه
تا چش(چشم) به هم بژاری........................... می بینی که شر (سر) نداری
کله پا شدی تو شَندوق (زندون).................. نه دل داری نه شندوق(سنگدون)

ما و پلنگ صورتی
رادین، ایلیا و عمومهران
رادین و بابای نازنین
چقدر شروین گوگولی رو ببرم ددر؟!!!