Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۵ بهمن ۸, یکشنبه

ما می رویم مسافرت

مامانمان می گوید: ما می رویم مسافرت. یعنی مامان و بابا نمی روند سرکار و ما هواپیما سوار می شویم و می رویم یک جایی که آسانسور و پله برقی دارد! هورا
پس فعلا مواظب خودتان باشید تا ما برگردیم. این چندتا عکس از اواخر تابستان را ببینید

ما به یخچال ناخنک می زنیم!؟

انگور خوردن ما

پ.ن: خاله مریم جان کی میای منرا ببری خانه خوتان که مامانم بشوی؟ این مامان ما که پیدایش نیست تازه مرتب ماموریت هم می رود. به بهانه سرما خوردگی همکارانش مارا هم سرکار نمی برد!!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

قرار وبلاگی

ما بالاخره دیروز مازیار و سینا را دیدیم. به ما خیلی خوش گذشت. هر چقدر شیطنت بلد بودیم خانه مازیار اینا انجام دادیم جای اوستا هم خیلی خالی بود. آخه ما سوار سرسره شده بودیم و مازیار و سینا هم توپ بازی می کردند یک تاب آنجا خالی بود. فکر کنم جای اوستا باشد. تازه مامان می گوید خانه ما و مازیار اینا کلی به هم نزدیک است و می توانیم خیلی با هم بازی کنیم.
راستی این بابایمان می گوید: پسر باید بگویی من نه ما. من نمی دانم یعنی چه.؟ چرا نباید بگویم ما. در هر صورت سعی می کنیم که بگوییم من
.

راستی یادمان،... یادم رفت از دوستانم عکس بگیرم!!! فعلا این چندتا عکس را ببینید


اگه گفتید جعبه لگو به چه دردی می خورد؟


رادین پیکاسو


به به، چه پیتزای خوشمزه ای!!؟


ه‍.ش. ۱۳۸۵ بهمن ۱, یکشنبه

تولد یک پیا


هی گل اوید به میلس گویل بیاین به سیلس


پسر بابایی یک بختیاری با اصالته از تیره راکی. اگر می خواهید بیشتر در مورد ایل بختیاری بدونید در انتهای این پست چند لینک مفید معرفی کردم. این لباسهای خوشگل رو چند وقت پیش مادربزرگ رادین از شهرکرد تهیه کرده که تازه اندازه اش شدن و میتونه اونها رو بپوشه


خان، خوسه گرد و جمع اکنه


شیر پیا در حال دستمال بازی


آقا رادین آقا رادین هی گل آهای گل
وی بووم نفت کوچیرس هی گل آهای گل



http://www.bakhtiary.net/
http://bakhtiyari.blogfa.com/post-12.aspx
http://mbbakhtiar.persianblog.com/
http://www.poorandookht.blogfa.com/84122.aspx
http://adambarfimis.blogfa.com/cat-3.aspx
http://amo-lore.mihanblog.com/More-5.ASPX
http://bktiyary.blogfa.com/post-13.aspxhttp://mandirebaharon.blogfa.com/

ه‍.ش. ۱۳۸۵ دی ۳۰, شنبه

از طرف بابایی


پسر بابا می خواد، یک کمی نقاشی کنه
صبح که از خواب پا میشه دنیا رو آب پاشی کنه
شب تا صبح شیر می خوره تو تخت خوابش رادینی
بایدم صبح که میشه نقشه جغرافی کنه

با حباب ساز تو حموم چه حالی میده آب بازی
دوست داره که صبح تا شب بره حموم حباب بازی
تو حموم جیش میکنه بدون هیچ رودرواسی
حبابا رو دوست داره قد هزار اسباب بازی

ه‍.ش. ۱۳۸۵ دی ۲۵, دوشنبه

مامان قرضی

می شود لطفا یکنفر مدتی مامانش را یه من قرض بدهد. آخه مامانم خیلی سرش شلوغ است. من زیاد نمی بینمش. این عکسها را ببینید
من دوست دارم عینک مامان جونم را بزنم و مطالعه کنم

بدون شرح!!

وقتی کارتون نگاه می کنم لطفا مزاحم نشوید

لیوان سبزه کو؟؟











ه‍.ش. ۱۳۸۵ دی ۱۷, یکشنبه

دعا کنید

مامان
متاسفانه یکی از کوچولوهای وبلاگ نویس به شدت مریض شده و رفته توی کما. خواهش می کنم برای بازگشت سلامتی آرین کوچولو دعا کنید.

ه‍.ش. ۱۳۸۵ دی ۱۶, شنبه

یک آخر هفته شلوغ

این مامان ما خیلی سرش شلوغ است. قول می دهد که برای ما پست جدید می نویسد اما یک هفته از ما خبری نمی شود. بگذریم!!
این آخر هفته، هم خیلی خوش گذشت هم خیلی خسته شدم. پنجشنبه صبح مامان رفت سرکار و من و پرستارم ماندیم خانه و بازی کردیم. آخه من پنجشنبه ها تعطیلم!!!
ظهر مامان آمد تند تند لباس دَ در تن من کرد و رفتیم خانه دوست مامان. اوستا و صهبا هم بودند. کلی با هم بازی کردیم. خیلی خوش گذشت.مامان اوستا گفت می خواهند بروند خانه مازیار. ولی ما چون شب یک جای دیگر مهمان بودیم نتوانستیم با آنها قرار بگذاریم. خلاصه شب رفتیم خانه دوست بابا. آترین هم بود. آترین دوست من است. مامان می گوید آترین فقط 6 ماه از من بزرگتر است اما هر وقت از کنار من رد می شود من را هل می دهد برای همین من ترجیح می دهم از راه دور با آترین بازی کنم. ولی تا ساعت 12 شب بیدار ماندیم و بازی کردیم. ولی صبح طبق عادت ساعت 6 بیدار شدم. آخه من کارمند کوچولو هستم و عادت دارم صبح زود بیدار بشوم. جمعه ظهر هم مهمان بودیم خانه مهراد اینا. مامان مهراد پسرش را قورت داده و مهراد طفلکی توی شکم مامانش هی دست و پا می زند که بیاید بیرون. مامان می گوید تا چند روز دیگر مهراد از شکم مامانم می آید بیرون. دلم برایش می سوزد. باید جایش تنگ باشد. خلاصه اینکه من چون خوابم می آمد کلی غرغر کردم تا بالاخره برگشتیم خانه. راستی یک خبر دیگر هم بدهم. مامان جونم دیشب از مسافرت برگشت من خیلی دلم برای مامان جون تنگ شده بود و کلی بهانه اش را می گرفتم. اگر مامان جون اینجا بود من شب می ماندم پیش او و نمی رفتم مهمانی که بد خواب بشوم. این بود ماجراهای آخر هفته ما.