Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

تولد ازدواج مامان و بابایی مبارک

جمعه 4 آبان 1386
مامان: رادین گوگولی بیا
ما: یادین بژرگه
مامان: شروین هم بزرگه
ما:تروین گوگولیه
بابایی: مامان چی؟ مامان هم گوگولی!!؟
ما (متفکرانه): مامان گوگولیه
بابایی: بابا گوگولیه؟
ما: بابا بژرگه
حالا اگر شما فهمیدید گوگولی یعنی چی!!!!!؟
پ.ن: راستی اگر حال داشتید یک شیرینی خیلی خوشمزه درست کنید یک سری به خاله الانی بزنید.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

سه وروجک: نازنین و آرش و رادین

چهارشنبه 2 آبان 1386
بالاخره آبان هم رسید و ما هم متولد خواهیم شد. می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، در اولین روز این ماه مامانی و بابایی ما را بردند مهمانی و آنقدر نشستند و حرف زدند تا ما مجبور شدیم اعلام کنیم که "استه شدم" و بالاخره مامانی از گپ زدن با مامان آرش و مامان نازنین دل بکند و برگردیم خانه. در راه برگشت هم برای خودمان یک شعر با حال خواندیم که مامان خانم به دلیل سرعت زیادش در تصمیم گیری، در آوردن موبایل و ضبط صدای ما موفق نشد چیز زیادی را ثبت کند. این چند تا عکس را ببینید

ما و پذیرایی از مهمانان با چای داخ
ما و نازنین و مهمانی چای پیش از شام
نازنین و آرش،دالی

پ.ن1: ما به دلیل مشغولیت جدیدمان در امر عکاسی نتوانستیم عکس سه نفره داشته باشیم. به عکسهای وبلاگ آرش وروجکی و نازنین توجه کنید!!!؟
پ.ن 2: ما عکاسی می کنیم بصورت حرفه ای، کار مجالس و مراسم و صنعتی هم می کنیم. متقاضی.... نبود؟!!! عجب دوره زمونه ای شده ما به این کوچکی (البته خودمان اعتقاد داریم که رادین بژگه) باید چند حرفه بلد باشیم تا یک جرعه شیر در بیاوریم و بخوریم
پ.ن3: خاله ها این مامان ما از هولش تازگیها نصفه شبی بیخوابی وبلاگ نویسی می گیرد....!!!؟

ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

مامان و نصفه شب و غرغرهای بابایی در مقابل وبلاگ ما

شنبه 27 مهرماه 1386
در راستای غرغرهای اهالی وبلاگی مامان خانم برآن شد که برای صبح شنبه با دستی پر ظاهر شود و از اتجا که حتی روز جمعه هم سرکار رفت و تا 1 یعد از نیمه شب مشغول تمیزکاری بود الان این پست را با غرغرهای بابایی مبنی بر خاموش کردن لپ تاب و نصفه شبی بگیر بخواب دیگه فردا کله سحر باید بری دنبال کارهات دارد می نویسد. همین چند خط را داشته باشید تا بعد
در ضمن در راستای اعیاد تولدمان این عکسها را ببینید




ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

قصه های من و بابام

مامانی رفته ماموریت امشب بر می گرده. هرچی بهش می گم مامانی مگه شما تخریبچی هستی که میری منطقه جنگی ماموریت گوش
نمیکنه. آخه دشت عباس هم شد جا. خلاصه این شد که من و بابام تنها شدیم و داریم برای خودمون آتیش می سوزونیم. امروز عصر هم میخوایم دو تایی بریم پارک. دنیا رو چه دیدی شاید هم دور از چشم مامانی رفتیم یک همستر خریدیم. تا در مقابل عمل انجام شده قرار بگیره.

این هم یک عکس قدیمی از من و بابام



ه‍.ش. ۱۳۸۶ مهر ۱۷, سه‌شنبه

هوووو یــــــــــا

سه شنبه 17 مهرماه 1386
هووووویــــــــا بالاخره این اینترنت پر سرعت ما فعال شد . ببینیم این مامان خانم برای ما چه می کنه
اما در چند روز گدشته ما کلی مهمان بازی کردیم.اول که آرش و نازنین امدند خانه ما و کلی با هم بازی کردیم. تازه ما فهمیدیم که چون از همه کوچولوتر هستیم خیلی ما را تحویل می کیرند و تا می توانستیم خودمان را لوس کردیم. امشب هم رها کوچولو و مهراد امده بودند خانه ما اما این دفعه ما از همه بزرگتر بودیم. ما به مهمانهایمان "حمیل"(حلیم) با "آآآآآششششش" دادیم و با "ماهدین"(ماشین) هایمان بازی کردیم
بابایی هم امروز ازماموریت برگشت و خلاصه اینکه ما خیلی خوشحالیم
ببینم بالاخره می تونم یک پست بنویسم!!؟
به به ! دیگه احتیاجی به این سیم مودم ندارم
آخ دون (جون) این بلاگر هم باز شد
بذار ببینم دوستانمان چی توشته اند