ما گوی سبقت را از بابایی ریودیم و برای خودمان شعر می گوییم.
تازه با لگو براش سوژه عکس هم می سازیم.
این هم اولین شعر ما با یک کم کمک از بابایی تو بخش دوم.
رادین سفینه داره
سفینه اش پله داره
اما صندلی نداره
با میز که کاغذ بذارهتو سفینه ی رادین
دو تا موجود اسیرن
رادین با دوستاش میرن
اونها رو زود میگیرن
رادین مثل پلیسه
اون بالا که می ایسته
مواظب موجوداست
که در نرن یه ریزه
۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه
کاپیتان رادین
بابایی جو گیر می شود
رادین شده کاپیتان
تو این کشتی جنگی
دستش گرفته این بار
با دزدای دریایی
میجنگه توی دریا
نجات میده دوستاشو

هرجا که کشتی باشه
دزدا یهو میریزن
پولای تو کشتی رو


گنجاشون و تو صندوق
تو جزیره میذارن
از روی نقشه بعدان

دنبال دزدا میره
با کشتی و توپ خونه

میکنه اون دزدا رو
نابود و درب و داغون
پولای تو گنجا رو

ارسال شده توسط
azadmanesh
در
۱۱:۱۰
|
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)